درحال بارگذاری ....
به انجمن تخصصی تخصصی یک داستان عاشقانه وفوق غم انگیز از یک دختر خوش آمدید.شما در این انجمن میتوانید پاسخ سوالات خود را بیابید وارد یا عضو شوید
پنل کاربری
نام کاربري :

پسورد :

عضويت | فراموشي رمز عبور
ارسال پاسخ جدید
ghazall_only
آفلاین

ارسال‌ها :1
عضويت: 23 /4 /1394
محل زندگي:رو مخ همه !!!
شناسه ياهو:
یک داستان عاشقانه وفوق غم انگیز از یک دختر

سر کلاس درس معلم پرسید بچه ها چه کسی میدونه عشق چیه؟؟؟هیچ کس جواب نداد کلاس ساکت شد همه به هم نگا کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس اروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود لنا سه روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید وگفت تو بگو دخترم عشق یعنی چی؟؟؟؟لنا با چشمای قرمز وصدای گرفته گفت عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوباره یه نیشخند زدو گفت عشق...ببین خانم معلم شما تا به حال کسی رو دیدی بهت بگه عشق چیه؟؟؟؟معلم مکث کردو جواب داد خب نه ولی الان دارم از تو میپرسم...لنا گفت بچه ها بزارید یه داستانی رواز عشق براتون تعریف کنم عشق رو درک کنید نه حفظوگفت من شخصی رو دوس داشتم ودارم از وقتی عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم..برا یه دختر بچه خیلی سخته که به همچین عهدی عمل کنه
...
گریه های شبانه ودور از چشم بقیه بطوریکه بالشم خیس میشد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز وهر کسی حاضر بودم براش هر کاری بکنم هر کاری...من تا مدتی پیش نمیدونستم که منو دوس داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روز های قشنگی بود اس های شبانه صحبت های یواشکی ما...با هم خیلی خوب بودیم...عاشق هم دیگه بودیم همدیگرو از ته قلب دوس داشتیم وهرکاری برا هم میکردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودیم عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی...عشق یعنی حاضر بشی به خاطرش همه چیزتو از دس بدی..عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری...اون زمان خانواده های ما زیاد با هم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم وموضوع رو گفت پدرم خیلی ناراحت شد فکر نمیکرد تو این مدت یه چنین احساسی بین ما پدید بیاد ولی اومده بود پدرم میخواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمیتونستم ببینم پدرم عشقمو میزنه ..رفتم جلو وگفتم پدر منو بزن اونو نزن خواهش میکنم وبذار بره اشاره کردم برو اون گفت نه لنا نمیتونم بذارم به جای من تورو بزنه وبا یه لگد پرتش کردم اونور و گفتم به خاطر من برو اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست ...عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو به خاطر راحتیش تحمل کنی بعد از این موضوع عشق من رفت ما به هم قول داده بودیم که کسی رو تو زندگیمون راه ندیم اون رفت وبعد از اون هیچ کس ازش خبری نداشت اون برام یه نامه فرستاد که توش نوشته بود لنای عزیزم همیشه دوس داشتم ودارم ..من تا اخرین ثانیه ی عمرم به عهدم وفا میکنم منتظرت میمونم شاید ما توی این دنیا به هم نرسیم
ولی بدون عاشقا توی اون دنیا به هم میرسن پس من زودتر میرمو منتظرت میمونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو ب.ش......لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت خب خانم معلم گمان میکنم جوابم واضح بود...معلم هم که به شدت گریه میکرد گفت اره دخترم میتونی بشینی...لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه میکردند ناگهان در باز شد وناظم اومد تو گفت پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از دوستان لنا بلند شد وگفت چه کسی ناظم گفت نمیدونم یه پسر جوان دست های لنا شروع به لرزیدن کرد پاهایش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد ودیگر هم بلند نشد لنا همیشه این شعرو تکرار میکرد.......خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟؟؟؟؟خواهان کسی باش که خواهان تو باشد/خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد/اغاز کسی باش که پایان تو باشد..........تقدیم به وفادارترین ها
happy-girl
آفلاین



ارسال‌ها :16
عضويت: 27 /4 /1394
محل زندگي:شیراز
تشکرها :9
تشکر شده :2
پاسخ 1 :
یک داستان عاشقانه وفوق غم انگیز از یک دختر
عالییییییییییییی بود عزیزم





برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.